و من آخر،
در یک روز پائیزی،
همراه پرستوها،
به سوی چشمه های نور، می آیم.
ومن، همدست باران های حاصلخیز،
در یک روز طوفانی،
از، این خواب،
از، این خواب خرگوشی ،،،
می روبم، تمام پلک های سخت و سنگین را ...
دی ماه 1347
این شعر برایم رویای تصمیم را روشن می کند شاعرش مرحوم آیت الله شیخ علی صفایی حائری (عین – صاد) می باشد هر چند حضور فیزیکی ام در محضرش کم بود. اما هم چنان خوشه چین خرمن معرفت او هستم. هنوز هم سلوک عملی او را حجت خود در قیامت می دانم.
یادش گرامی
هواپيما كه از زمين بلند شد دلم ريخت، جرات نگاه كردن به بيرون را نداشتم باور نمي كردم تا چند ساعت ديگر سرزميني زير پاي من است كه چندين هزار بار جبرئيل بر آن پاي گذاشته بود و پدرم آدم برفراز كوه ابوقبيس آن هبوط كرد و در جبل الرحمه آن توبهاش پذيرفته شد باور نميكردم در كوچههايي ميخواهم قدم بگذارم كه در طول 23 سال غربت ، آن برگزيده هاشميان وحي را نوشيد و قامتش در زير اين باريدن ها خم شد و جامه پيچده را به كناري گذاشت و بر سنگي از كوه پدرش ايستاد و بلند فرياد كرد قولو لااله الاالله تفلحوا مي خواهم به تماشاي رقص كعبه بروم كه به يمن وجود عصاره فضايل خاندان هاشم به رقص آمده و دامن افشان ديوار شكافته بود. باورم نمي شد در كوچههايي مي خواهم قدم بگذارم كه دويست و پنجاه سال معصوميت را مزه مزه كرده بود به تماشاي چشماني آمده بودم كه به زيارت عشق آمده بودند جايي كه سرزمين انبيا است و قدمگاه هاجر و اسماعيل. خدايا من به دعاي خليلت ابراهيم بسوي اين سرزمين آمدهام و بارور شدن دعاي ابراهيم را در قلبم احساس مي كنم. خدايا اينجا هم وادي طور است و بايد خلع نعلين كرد تا پرهاي جبرئيل زخمي نشود و شايد جبريل به دنبال من به انتظارنشسته و براق را زين تازه گذاشته تا بعد از 1400 سال دوباره معراج را تجربه كنم و شب اسراي دوباره آغاز كنم.
وقتي صداي مهماندار در هواپيما پيچيد كمربندم را بستم و در انتظار فرود از بالا شهر جده و فرودگاه آن را نگاه مي كردم.
وقتي پياده شديم مدت سه ساعت در يك سالن در بسته به انتظار نشستيم همراهان در گوش هم زمزمه مي كردند كه چون با شيعه ضديت دارند شيعيان را اذيت مي كنند و كم كم حوصله همه سرآمده بود، مدير كاروان آمد و اين نظريه را تاييد كرد و گفت صبر كنيد و آرامش خود را از دست ندهيد .
مستخدم ميآمد يواشكي مي گفت سيم كارت با هجده خميني و هركس طالب بود بايد با او مي رفت در دستشويي تا دوربين ها نبيند و معامله انجام مي شد.من موبايل را در هنگام پرواز خاموش كردم و سيم كارتم را از ترس هزينه بيست و پنج هزار توماني رومينگ خارج كرده بودم كه يك موقع اشتباهي روشن نكنم.
مامورين آمدند و ما را به سالن هدايت كردند صف ها تشكيل شد و مامورين به انگشت نگاري، عكس برداري و اسكن گذرنامه پرداختند. نماز مغرب را در جده خوانديم. بعد از نماز روحاني كاروان گفت براي يكي از همسفران مشكلي پيش آمده دعا كنيد و الا بايد برگردد به ايران باور نمي شد بخاطر يك مشكل خنده دار كسي را به ايران باز گردانند يعني يكي ار آقايان اسم فاميلي اش در گذرنامه به نام يكي از خانم هاي همسفر ثبت شده بود. _ اما بقيه مشخصاتش همچنان مردانه باقي مانده بود و البته تا آخر سفر برخي دوستان اورا زهره خانم صدا مي كردند_ بالاخره با دعاي هم سفران از طريق اينترنت براي او ويزاي مجدد صادر كردند و او با اتوبوس اندونزي ها به مدينه آمد.
دوستان عزیز در این چند وقتی که وبلاگ داشتم از الطاف شما بسیار بهره بردم به اطلاع می رسانم سايت شخصي اينجانب با نام نگاه افتتاح شد آدرس
البته تمامی مطالب آن در وبلاگ نیز ثبت خواهد شد www.tawasoli.com
وقتي صداش در گوشم پيچيد احساس كردم خيلي وقت است كه دلم تنگ شده وقتي گفت صدق الله العلي العظيم دلم مي خواست از جلسه بروم بيرون و در آغوشش بگيرم تا قلبم آرام شود اشك توي چشمهام جمع شده بود احساس مي كردم به آهنگش و آغوشش نياز دارد احساس تشنگي داشت مرا مي كشت احساس غربت و دوري حسرتها را در دلم مي كاشت.
رجال لا تلهيهم تجارت و لا بيع عن ذكر الله
(مرداني كه تجارت و خريد و فروش آنان را از ياد خدا غافل نمي كند)
چند سال پيش آيت الله ... مي گفت سعي كنيد با قرآن انس بگيريد در آغوشش بگيريد آن را بو كنيد روي سينه قرارش دهيد صفحات آن را به گونه هايتان بچسبانيد به هر وسيله اي كه شده به آن نزديك شويد.
حس كنيد قرآن فقط براي شما نازل شده و فقط خدا با تو حرف مي زند و روي سخنش با كس ديگري نيست سعي كنيد زبان خودتان را در قرآن بيابيد مي گفت كاري كنيد روزي كه پيامبر در محضر خدا شكايت مي كند:
يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا
( يعني : خدايا قوم من اين قرآن را مهجور كردند)
قرآن زبان بازكند و بگويد اين رفيق من بود ما با هم انس داشتيم
خداي من زندگي امروزه من فرصت سر زدن به خودم را خيلي كم كرده و احساس يك مسابقه دو را در من ايجاد كرده است كه سراسر دويدن براي پر كردن چاله هاست ولي چاله هاي دلم هر روز تازه تر و عميق تر مي شود
خدايا فعلا توفيق قرائت بعد انس بعد فهم بعد معرفت و در نهايت شفاعت قرآن را عنايت فرما
گوشي را كه برداشتم صداي پشت گوشي تمام حافظهام را زير و رو كرد، صدا خيلي آشنا و گرم بود.
سلام آقاي ...
در حالي كه تمام فايل هاي بايگاني ذهنم را ميگشتم گفت: فقيه مرزبان هستم. با اين كه به خاطر آوردم از جستجو دست بر نداشتم پوشه فقيه را درآوردم و شروع كردم به مرور اطلاعات از دوستان قديمي سال 74، طلبهي مدرسه ...، خط را خوش مينوشت به همين علت در دبيرخانه مشغول بود، خوش استعداد و پرحرف هر كجا بود جماعتي را دور خودش جمع مي كرد و شمع جمع بود.
جوابش را دادم، بعد از احوالپرسي معمولي (كجا هستي، چكار ميكني چه خبر از آشناهاي مشترك) سر سخن را باز كرد و گفت: دبيرتحريريه يكي از نشريات مذهبي كشور شده است و وقتي اين خبر را ميداد لحن صدايش تغيير كرد و با همان تغيير صدا ادامه داد كه: آره فلاني من از قديم قلم تو را مي شناسم و وقتي توي مجلهي مدرسه مي نوشتي همه را ميخواندم ما الآن وظيفه داريم جهت اقامه حق، و عدالت كاري كنيم و واجب است براي كساني كه درد دين دارند قلم به دست گيرند و در راه دفاع از ارزشهاي پذيرفته شده به جهاد بياند، حجت ندارد پيش خدا و امام زمان (روحي له الفدا) اگر كسي بتواند و در اين ميدان حاضر نشود. امام زمان چشم به افعال و اقوال ما دوخته و ما بايد با قلم خودمان دل مولايمان را شاد كنيم تا شايسته سلام مؤمنين باشيم آن موقع كه در دعاهايشان ميگويند: السلام عليكم يا انصار دين الله
گذاشتم تمام صحبتهايش كه تمام شد گفتم: اقاي فقيه شما مرا ميشناسيد و بنده هم شما را خوب ميشناسم درست است؟
گفت: بله (بيچاره فكر ميكرد با خراب كردن واژهها بر سر من به نتيجه دلخواهش رسيده) گفتم: درست حرف بزن وقتي اين طوري حرف ميزني من مطمئن ميشوم كه ميخواهي كلاه سرم بگذاري. بيا صاف و ساده بگو مطلب و مقاله نياز داريم برايمان بنويس و من هم ميگويم حق التحرير آن چقدر است؟
گفت:درباره حق التحرير با حاج آقاي (و) صحبت ميكنم و به تو زنگ ميزنم.
هيچ وقت زنگ نزد چند وقت بعد در محل كار يكي از دوستان نشسته بودم كه آمد ديده بوسي كرديم و تعارفات معمول را به جا آورديم.
گفتم آقاي فقيه يك سوال مي كنم تو را به تمامي مقدساتي كه دوست داري جوابم را صادقانه بگو واقعاً آن روز مي خواستي كلاه سرم بگذاري؟؟؟!!!
صادقانه گفت: آري.
از حضرت امام «ره» پرسيدند: با اين كه برخي از بزرگان از گروهك مسعود رجوي (سازمان مجاهدين خلق ايران) حمايت ميكردند (قبل از تغيير ماهيت و به تعبير خودشان انقلاب ايدئولوژيك) هيچ چگاه شما از آنان حمايت نكرديد فرمودند:
چند سال پيش اعضاي سازمان در نجف پيش من آمدند و بسيار پرحرارت از دين و دينداري و تكاليف يك انسان و مسلمان ميگفتند من پيش خودم فكر كردم من كه مرجع هستم اينچنين نميانديشم و پس بايد ريگي در كفش اينان باشد كه اين گونه صحبت مي كنند.
نميدانم چرا اين روزها هركه بيشتر از دين بگويد مشكوك ميشوم . هركه بيشتر تظاهر به دين داري كند از او فراري مي شوم هركه بيشتر از ارزش ها و خون شهدا بگويد، به دنبال كلاهي كه از اين نمط ميخواهد ببافد ميگردم.
حكايت امروز ما حكايت ريگ و كفش است.